![]() Footprints One night a man dreamed he was walking along the beach with the lord. As scenes of his life flashel before him, he noticed that there were two sets of footprints in the sand. He also noticed at his saddest lowest times there was one set of footprints. This bothered the man and he asked the lord, “Did you not promise that if I gave my heart to you that you’d be with me all the way? Then, why is there only one set of footprints during my most trouble some times?” The lord replied, “My precious child, I love you and would never forsake you. During those times of trial and suffering when you see only one set of footprint, it was then I carried you.” جای پا خواب دیده بود. در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبرو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش درمی آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است. یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است. این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد:"خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود.ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست. نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی." خدا پاسخ داد:"فرزند عزیز و گران قدر .من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم. زمان هایی که تو در آزمایش ورنج بودی . وقتی فقط یک جای پای می بینی من تو را به دوش گرفته بودم."
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
تیر 1388
آذر 1387 اردیبهشت 1387 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 جستجو
پیوندها
نگار نازنین
وبلاگ تخصصی خودم تنهایی نمناک گمشده ی دو حرفی دل نوشته های من وتو مردی از جنس مرداد یادداشت های یک مرده پسر باران باران طعم گس تنهایی کوچه شهر دلم وجودی از خدا بر زمین واسه کسی که اومد مهبا اولين شب آرامش حرف های نگفتنی بغض گریه :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
کاش می بست روزی کوله بارش راازدلم دلتنگی
بغض گریه مهبا مرگ آرزوهایم هوا بس ناجوانمردانه سرد است بوی بارون...صدای بارون سیب حوا تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حرف های گفتنی
داستان
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست. روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست ! پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
|+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:42
مرد جوانی که مربی شنا بود و دارندهی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی شب مهتابی بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود! |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 15:42
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: "حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. ..... اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! " |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:51
سنگهای زندگی |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 0:15
امروز روز برآورد رویاهای یک کودک است که در دامان طبیعت به امانت مانده..روز خاطره ی برهنگی گناه به شکوفایی یک لبخند... پس ای کودک دستانت را سوی آسمان آشیانه کن و شادمانه فریادی سر بده تا ما نیز بی نصیب از این شادی نمانیم.. وهمه لبریز از زمزمه ی بهاری و پایکوبی آسمان .. لحظه ی ناب این فرصت را گرامی میداریم. سانازجان تولدت مبارک |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 22:35
دو دوست دو دوست از شهري به شهر ديگر سفر مي کردند.در طول سفر يکي از آنان در رود خانه افتاد. ديگري در آب پريد و او را از غرق شدن نجات داد. دوستي که چيزي نمانده بود غرق شود خدمتکارش را وا داشت تا روي سنگي حک کند : مسافر! در اين مکان " نجيب" زندگي اش را به خطر انداخت تا جان دوستش موسي را نجات دهد. دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در کنار همان رود خانه نشستند و به گفت و گو مشغول شدند. در حين صحبت ميان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد . حرف هايي رد و بدل شد دوستي که در حال غرق شدن بود از منجي خود سيلي خورد.او بساط خود را برچيد.چوبي را برداشت و با آن روي ماسه ها نوشت.مسافر! در اين مکان نجيب در خلال مشاجره اي پيش پا افتاده قلب دوستش موسي را شکست. يکي از خدمتکاران موسي از او پرسيد چرا داستان دليري دوستش را بر سنگ حک کرد اما داستان بي رحمي او را روي ماسه ها نوشت؟ موسي جواب داد : من هميشه خاطره لحظه اي را که دوستم نجيب جان مرا از خطر نجات داد گرامي مي دارم اما در مورد لطمه اي که به روح من وارد کرد اميد وارم حتي قبل از اينکه اين کلمات از روي ماسه ها محو شوند او را ببخشم. |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 19:26
دست نوشته های من 16
در این هوای پاییزی به انتهای جاده گوش فرا می دهم .... و چیزی جز خش خش برگ های خشکیده ی بیجان که گاهی زیر پای رهگذری غریب از این دیار بی کسی در هم می شکند چیزی نمی شنوم ... به آن دور ها می نگرم ... به شاخه های لخت و عریان که از شرم و حیا بدن بی پوشش خود را به سپیدی برف امانت دادند ... و امیدی جاودانه به فرا رسیدن بهار دارند می نگرم ...... و با آنان یکی می شوم ... و در انتظار بهار ثانیه ها ، ساعت ها و روز ها می نشینم ... و در این فرصت اندک در افکارم غوطه ور می شوم و با واژه ها بازی می کنم .. وسیمای سخت و دردمند انتظار را به بهانه و هوس بهار در بوم سفید خود به تصویر می کشم |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 23:19
دست نوشته های من15
چرا باران نمی بارد تا با دامن کوتاهم .... کودکانه بدوم و دستانم را به آسمان ببرم‘ تا از بوسه بوسه های نمناکش تطمیع شوم.. چرا ابر مهربان لطافت پدرانه اش را نصیب من نمی کند .. چرا مادرم این گونه نسبت به من بی اعتناست.. چرا قلک کودکی ام همیشه خالیست.. چرا قلبم این قدر سفت و کم تحرک شده.. دلم می خواهد در آسمان بالا روم و در دستی رنگین کمان را به گردنم حلق آویز کنم ولیکن چرا باران نمی بارد؟؟؟ |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 0:19
بسم الله الرحمن الرحيم |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 21:13
دست نوشته های من14
جاده را می بینی .... در غبار کفن پوش مه گم شده است قورباغه در لجن های مرداب ترسان شده است آن جا را می بینی؟ پای آن کاج بلند٬ لب آن حوض کثیف٬ مرغابی گریان است.. نور در مخربه ی خسته دلان پنهان است.. آسمان ابری ست لای آن شب بو ها دست های متعفن مرا می بینی؟ که چطور چهارچوب پنجره ی رویایش را می نگرد.. زیر این خاک سیاه صورت یخ زده ی چهره ی من مدفون است .. مرگ در یک قدمی ست.. |+| نوشته شده توسط فردخت و ساناز در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 23:34
|
|
|
| @ Ljava.mihanblog.com |